زنان خوب به آسمان ميروند
يك زن راز آسمونه
جايي اين جمله را خواندم ؛ بر باد رفته هايم را شكر!!! آرزو كه ميكنيم گاهي دوراند و دست نيافتني . گاهي هم به چشم بر هم زدني نزديك و رسيدني. واي از وقتي كه نرسيم ... واي از وقتي كه در دستمان حس نشوند... . . . در جريان زندگي گاه بايد رها بود براي خواستن ها با تعصب به خدا اصرار كردن ، گمراهي محض است از آنچه در پس آن آرزو نهفته است بي خبريم اطمينان كنيم به مهر بي حد پروردگار كه نزديك ترين است و شايسته تكيه كردن و اطمينان چه روزها و شبهايي كه در بي قراري و بي تابي و اشك و راز و نياز طي شد لبريز از اميد و آرزو در انتظار بودم و ... . فكر مي كردم رسيدن به آرزويم همه چيز است آن روزها و شبها گذشتند و چقدر خوشبختم كه در پس تمام التماس ها و خواسته هايم آرام ميگفتم ؛ اگر صلاح ميداني ... اما در اين روزها ، غرق از شادي اعتماد به اويم . بي قراري هايم به شكيبايي مي ارزيد در بردباد رفته هايم جاي پاي خداست دلواپسي هايم ، تنها بهانه قشنگ دعوتش بودند تا سر بر بالينش بگذارم و نوازشم كند بي دغدغه سراب مي خواستم و پر بودم از ابهام و دلواپسي نرسيدن... چه سعادت بي انتهايي ست نرسيدن به آن آرزو ! اعتماد كه كني جاي سراب ، دريا مي بخشد . به گمانم درياي مني! ! ! چه دلپذير است اينگه گناهانمان پيدا نيست وگرنه مجبور بوديم هر روز خودمان را پاك بشوييم شايد هم ميبايست زير باران زندگي مي كرديم و باز دلپذير و نيكوست اينكه دروغ هايمان شكلمان را دگرگون نمي كنند چون در آنصورت حتي يك لحظه همديگر را بياد نمي آورديم خداي رحيم!تو را بخاطر اينهمه مهرباني ات سپاس... فدريكو گارسيا لوركا به تاجماه گفت : مي خوام خودم بندازم گردنت. نگذاشت دست به گردنبند بزند. تاجماه گفت : ني خواست زحمت بكشي سي... غنچه لب هايش را بوسيد تا بيشتر حرف نزند. بعد از پايين لب ها آمد تا چانه و گردن. روي سيب گلو مكث كرد و ذره ذره رفت تا جايي كه پلاك آرام و قرار نداشت. گفت :دارم ميرم تاجماه. زل زد به صافي پوستش. بوي شير و دوده و علف را يك جا با نفس هاي تند و بلند به ريه داد. _ "به سلامتي ،كجا ايري ،آقاي مهندس؟" خنديد ،به چشم هاي بي غشي نگاه كرد كه چه خوب نمي فهميد مي شود خاطره ها را نوستالژيك كرد ،در وقت تنهايي به يادشان آه كشيد. "يعني ديه پيشم ني يايي؟" _"نه ،نميام. دلت برام تنگ ميشه؟" خنديد ،تنش را كشيد جلوتر ،چسبيد بهش. _"تو آدم خوبي هسي ،آقاي مهندس" _"دوسم داري؟" _"ها،دارم" _"چرا؟" انگشت سبابه اش را گذاشت نوك بيني، با آن بازي كرد ؛كاري كه خودش ياد گرفته بود. _"سي ايكه بام بازي ايكني . خندم ايندازي هي. مهلي(خيلي) خوبه." مثل بچه ها بود . تمام شادي اش ، بازي با نوك بيني و انگشت ها و لب ها و لاله گوشش بود. ساده ترين بازي هاي دريغ شده از او... ! ! ! _"علي سينا چي ؟ اونم دوس داري؟" _"ها ،خو. شوهرمه. اگه علي سينا بام بازي ايكرد ،خوب بي . كارش ايكنه ، ايخوسه (مي خوابه)." _"مياي با من بريم تاجماه؟دلت مي خواد؟" _"په علي سينا و بچه ها را چه بكنم؟" _"خودم طلاقتو ميگيرم." _"طلاق چنه؟" دستش روي لب ها ماند. _"برا همين دوسِت دارم كه نميدوني طلاق چيه."! ! ! - چند خطي از رمان ِ آداب ِ بي قراري ؛نوشته يعقوب ياد علي. - هرچقدر كه از لحن مسخره همراه با ناز و ادا و عشوه زبان فارسي ، (كه اين روزها مثل مد تقليد ميشه) بدم مياد . از شنيدن لهجه هاي محلي كه ملاحت و ظرافت و ناز دارند، خوشم مياد ديگر ساعت بر دست من نخواهي ديد من بعد عبور ِريز ِ عقربه ها را مرور نخواهم كرد وقتي قراري بين نگاه ِ من و بي اعتباري نگاه تو نيست ساعت به چه كار ِ من مي آيد؟ مي خواهم به سرعت پروانه ها پير شوم مثل همين گل ِ سرخ ِ ايوان نشين كه پيش از پريروز شدن ِ امروز مي پژمرد! دوست دارم كه يك شبه شصت سال را سپري كنم بعد بيايم با عصايي در دست كنار ِ يك خيابان شلوغ منتظرت شوم تا تو بيايي مرا نشناسي اما از ازدحام يك خيابان شلوغ عبورم دهي حالا مي روم بخوابم خدا را چه ديده اي شايد فردا به هيات پيرزني برخواستم تو هم از فردا دست تمام پيرزنان ِ وامانده در كنار خيابان را بگير دلواپس نباش آشنايي نخواهم داد قول ميدهم آنقدر پير شده باشم كه از نگاه كردن به چشمهايم نيز مرا باز نشناسي يغما گلرويي ته نوشت: - جاي پيرمرد را باپيرزن در شعر بخاطر داشتن تناسب با خودم تغيير دادم - چشمهايم هربار براي ديدن تو ضعيف تر و ضعيف تر مي شوند و تو بايد نزديك تر بيايي، كاش كور شوم !!! - از خيال ِ آدم بودن و آدم شدن و آدم ماندن ، بگذر... قرار نيست به عقب برگرديم . اگر حوا ،آدم را با وسوسه بوي سيب ، از آسمان به زمين كشاند ، من با بوي خدا ، تو را به آسمان باز مي گردانم...قول مي دهم. گفتم بمان ،نماندي رفتي بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي گفتم نردبان ترانه تنها سه پله دارد سكوت صعود سقوط تو صداي مرا نشنيدي و من هي بالا رفتم ،هي افتادم هي بالا رفتم ،هي افتادم... تو ميدانستي كه من از تنهايي و تاريكي ميترسم اما فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدي من بي چراغ دنبال دفترم گشتم بي چراغ قلمي پيدا كردم و بي چراغ از تو نوشتم نوشتم و نوشتم... هيچكس از من نميپرسد بعد از اينهمه ترانه بي چراغ چشمانت به تاريكي عادت كردند؟ همه آمدند ...خواندند ،سر تكان دادند و رفتند... حالا دوباره اين من و اين تاريكي و اين بدنبال كاغذ و قلم گشتن گفتم بمان و نماندي اما براستي اي ستاره نياز و نوازش اگر خورشيد خيال تو اينجا و كنار اين دل بي درمان نمي ماند، اين ترانه ها در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟ يغما گلرويی ته نوشت : از فرانكلين خواندم كه اگر مي خواهي با مرگ از خاطره ها نروي، يا چيزي بنويس يا كاري انجام بده كه نوشته شود. ترجمه يك كتاب را شروع كردم با موضوعي جالب گاهي غرق در خواندنش مي شوم و فراموش ميكنم كه بنويسم امانم دهد قبل از پايانم ، پايانش ميدهم من از تنهایی خود با تو گفتم من از بغضی که در این سینه دارم با تو گفتم من از شعرم، من از دار و ندارم، من از ناگفته ها و گفته هایم، من از زیباترین تصویرِ در قاب اتاقم با تو گفتم. من از ویرانی باغ قشنگ آرزوهایم، از اندوه شب بارانی چشمان سارا با تو گفتم من از شیرینی لبخند یک زیبای کوچک، من از احساس هم بازی شدن با یک « شکیبا » با تو گفتم. من از بی تابی دستان سردم، برای لمس رویایی ترین موجود عالم با تو گفتم من از تنهایی ام تا انتهای بی نهایت، من از آغاز یک پرواز زیبا تا کجا آباد ذهنم با تو گفتم. من از بغضی که در چشمان این آیینه دیدم، من از خاموشی اش در اوج بودن با تو گفتم من از دیدار با یاری قدیمی ، برای اعتراف پاسخی در حد یک لبخند کوچک با تو گفتم؛ من از تصمیم گفتن یا نگفتن با تو گفتم... ت.ن: تو اما، نشنيدي...نبايد مي گفتم؟ و چون به پايان رسي بي تو چگونه خواهم زيست؟!! (آندره ژيد) زندگي عاشق ،چرا بايد از زندگي خالق چيزي كم داشته باشد؟!!! رنگ و طرح ابديت بايد زد... (نادر ابراهيمي ) خدايا ! امتحان ها مي كني اين من ِ آرزو بر باد داده را...ممنونم كه تو بيشتر بودي برباد رفته هايم را هم ،شكر !!! اگر به دور دستهاي آسمان خيره شوي و مدتي ذهنت را متمركز يافتنش كني، عاقبت ستاره كوچك و درخشاني چشمك ميزند كه: من اينجا هستم. اگر توانستي آن ستاره را بوضوح ببيني، شك نكن كه او را يافته اي. آن وقت كافي ست كه صبور باشي و منتظر بماني. در شبي يا روزي، يا لحظه اي كه اصلا انتظارش را نداري جوري كه تصورش را هم نكرده اي او از راه خواهد رسيد. با محبت و صداقت در چشمت نگاه خواهد كرد بي ترديد او را از نگاهش خواهي شناخت آن وقت دنيا مال تو خواهد شد شادي كه جاي خود دارد، رنج كشيدن هم مزه ء ديگري خواهد يافت. باور نمي كني؟ ؟ ؟ پ.ن: من به خط و خبري از تو قناعت كردم، قاصدك كاش نگويي كه خبر يادت نيست... چشمانم را نشانه مي گذارم به انتظار در ارتفاع شاخساران ِ همان بيد مجنوني كه بر تن تناور ِ تب دارش ابتداي نام تو و من حك شده است با خودت هيچ نياور كيفيت نگاهت كافيست و لبخند هايت... چشم هايم را مي گذارم بيدار، تا آمدنت... تا مرا باز بشناسي آنگاه كه آمدي ، بهم بافته مي شويم با تلاقي نگاهمان ، كافي ست . بي گمان ، ديگر روز در همانجا كه تو و من ايستاده ايم نيايشگاهي مي سازند كه بيد ِ مجنون، درخت مقدس آن خواهد بود . پ.ن: شعر نمي نويسم مشق عشق ميكنم آموزگارم خط ميزند، و من دوباره مشق ميكنم شنبه ،عادت ِ آغاز است چرا بايد با شنبه آغاز كرد؟ عادت ، اراده را نابود ميكند هرگز چيزي باندازه عادت ،نفرت انگيز نبوده است عادت ِ هر روز صبح ِ زود برخاستن ، تا زماني كه بوي عطر غريب صبح را استشمام نكرده اي ،كار باطلي ست . سلامي نه از روي ارادت ،به عادت... ارزش جواب هم ندارد . جواب حتي ممكن است شنيده نشود ! چاي...شركت...اتوبوس...امضاء...كتاب خواندن...موسيقي...لبخند ... نماز...!!!! نماز را هم بايد هر روز با فهمي نو خواند با شعوري نو...با نگاهي نو . بايد انديشيد به آنچه مي كنيم ؛ عبادت ،چرا؟ لبخند ،چرا؟ عشق،چرا؟ مگذار كه عشق ،عادت ِ دوست داشتن شود عادت ،آب ِ راكد ست ...مرداب ...ماندگي هزار راه تو را به مقصد ميرساند هر روز يك راه را بايد گذر كرد كمي دور ...كمي نزديك...كمي سخت ...كمي آسان هميشه يك شكل وجود ندارد . گاهي بايد سخت گرفت و ايستاد گاهي بايد نشست و حتي دراز كشيد و زندگي كرد




محمود اعظمي
اي انتظار پس كي به پايان مي رسي
هميشه قيمت عشق بيش از تحمل آدمي بوده!!!
هيچ وقت تا به اين حد كشمكش بين شيطان و خدا را در وجودم نديده بودم

| Design By : Night Skin |

